خرید بک لینک
روزهای خاصی در پیش است. روزهایی تکرار نشدنی. یک بار برای همیشه. روزهایی که انگار همه میخواهند برای به مقصد رسیدن کنارت باشند و کمکت کنند. راه، زیادی طولانی است. کارهایی که باید انجام شوند، زیادی نیازمند کمک اند. مقصد دور است. بالاست. آدم های دور و اطرافمان، خانواده هایمان کنارمان می ایستند و پله می شوند تا با کمکشان بالا برویم. تا مقصد دور را نزدیک کنیم. دوشادوش هم کارهای نکرده را انجام می دهیم. دست در دست هم به سمت روزهای روشن قدم بر می داریم. از پله هایی که با حمایت برایمان ساخته اند بالا می رویم و دست نیافتنی ها را ممکن می کنیم. این جا که ایستاده ایم، دیگر راهی تا هدف نمانده. به جز یک مشکل. جلوی من دیگر پله ای نیست. یک پله بین پله های من کم است. جای یک نفر خالی است. جای یک نفر تا ابد، تا قیام ِ قیامت خالی است. تابِ تحمل دیده شدن هزار باره ی این فقدان را ندارم. باید این جای خالی را پر کرد. هر طور که بشود. باید از این مرحله گذشت. حتی اگر نشود. خسته شده ام. از جای خالی ای که همیشه به چشم می آید. از ناتوانی ام. از روزهایی که نمی گذرند. از تبعاتی که تمامی ندارند. خیلی خسته ام. زانو می زنم، خودم را گم می کنم در آغوشت و تمام جانم را می گریم. تا پر شود خلأ عظیمی که در برم گرفته است. تا پر شود این فاصله بی نهایت بین دو پله. گریه می کنم. خستگی ام را. دلتنگی ام را. هر آنچه که باید باشد

برچسب: نویسنده: الینا فراهانی تاريخ: سه شنبه 28 آذر 1396 ساعت: 16:36

ماه در می آید و تاکسی نمی آید. همین طور کنار خیابان ایستاده ام. ایستاده ام و نگاه ملتمسم را دوخته ام به ماشین هایی که با سرعت می آیند و می روند. از سرما در خودم مچاله شده ام. انگار نگاه ملتمسم توجه راننده های در حال عبور را به خود جلب می کند. بعضی نگاهم می کنند و بعضی بوقی می زنند و می روند. سرم را بالا می گیرم و به آسمان نگاه می کنم. به ابرهای پراکنده. به آبیِ بی نظیر آسمان حتی در پشت پرده انبوهی دود. به ماهی که خودنمایی می کند. اگر هوا سرد نبود پیاده می رفتم. خیلی وقت است پیاده روی نکرده ام. خیلی وقت است نگذاشته ام پاهایم زندگی را لمس کنند. خیلی وقت است خیلی کارها نکرده ام. کنار خیابان ایستاده ام و به این مدت فکر میکنم که دست دلم به خواندن نمی رود. به نوشتن هم. همیشه هم باید خواند و هم نوشت. به خودم قول میدهم کتاب های نیمه تمامم را تمام کنم. به خودم قول می دهم بیشتر بنویسم. برای خودم. برای دلم. برای "او"یم. تا سبک باشم. تا نفس بیاید و برود. تا حرف های نگفته حباب نشوند و در تمام بدنم پراکنده نشوند و ناتوانم نکنند. همچنان کنار خیابان ایستاده ام. یکی دو تا ماشین ایستادند و با شنیدن مقصدم کمی نگاهم کردند و رفتند. ماشین دیگری از دور می آید. یک پراید سفید با راننده ای جوان. با چراغ علامت می دهد. مقصدم را می گویم. لب خوانی می کند و سرش را به بالا تکان می دهد و می رود. خسته شده ام. به خ

برچسب: نویسنده: الینا فراهانی تاريخ: سه شنبه 28 آذر 1396 ساعت: 16:36

همه ی روزها به میل ما سپری نمی شوند. جاهایی در زندگی هست که بهتر است، که باید، به دیگران فکر و مطابق خواسته ی آن ها رفتار کرد. این روزهای زندگی هم به میل ما سپری نشد. روزهای خاصِ شروع زندگیمان را در دست گذاشتیم و با تمام احترام سپردیم به بزرگ تر هایمان. تا آن شود که می خواهند. سخت بود. دشوار بود. تحمل می خواست و صبر و خاموش کردن صدای درون. ولی از پس اش بر آمدیم. راستش را بگویم؟ هیچ وقت، هیچ وقت در زندگی مثل آن روزِ مهم، مثل مراسم بی سر و ته و پر فشار عروسی احساس پوچی و بیهودگی و خجالت زدگی در برابر خودم را تجربه نکرده بودم. هیچ وقت تا آن لحظه حالم از رسم و رسومات دست و پا گیر و عرف و پا جای پای دیگران گذاشتن ها بد نشده بود. هیچ وقت آن حجم از توجه های بی دلیل ِ اغراق آمیز را ندیده بودیم. اگر بخواهم تمام راستش را بگویم هایم را برایت بگویم، تمامی ندارد. اما می دانی عزیز ِ من... تمامِ تمامِ آنچه که آرامم می کرد و آن لبخندِ گاه بی رمق را بر لبانم می نشاند، این بود که می دانستم تو هم مانند من فکر می کنی. این بود که می دانستم تو هم احترام گذاشته ای. تو هم در حال خاموش کردن صدای درونت هستی. می دانی عزیز جانم! همه ی سختی ها و فشار های وحشتناک ِ موجود در روزهای قبل و خود آن روز، تنها و تنها با معرفی افتخار آمیز تو به اطرافیان دود شدند و دلم گرم و آرام شد. افتخار به انتخابی که کرده ای و محو

برچسب: نویسنده: الینا فراهانی تاريخ: سه شنبه 28 آذر 1396 ساعت: 16:36

صفحه بندی